ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۶, شنبه

دوستی این عکس را در دیواره‌ی فیسبوکی‌اش گذاشته بود و جویای نام و نشانش شده بود. با دیدن آن خودم را جلوی سبزی فروشی مش مَمَد یافتم زمانی که دهشاهی پول تو جیبی روزانه‌ام را هزینه‌ی خرید لبوئی کرده بودم و گاز زنان راهی خانه بودم که مادر از دور پیدایش شد. از ترس بگومگوی او تکه لبو را از روی دیوار خانه‌ی متروکه‌ی عباس‌نراقی بدرون آن انداختم.
دچار شکم‌درد بودم. کسی دلیل درد را نمی‌دانست اما همه دوای چاره‌ی آنرا می‌شناختند. یکی خوردن لبو را منع کرده‌بود و دیگری نوشیدن آبِ نیسان با تربت کربلا را توصیه.
دکترها، داروهائی تجویز می‌کردند که درمان درد نبود  و خوردن غذائی را سفارش که فراهم کردن‌اش در وسع پدر نبود.
سبزی‌فروشی مَش‌ممد، میانه‌ی آجیل‌فروشی مش‌رضا بود که بعدها حسین‌آقا خریدش. آن سویش قصابی مش‌صادُق ثمری بود که پدر گاهی گوشت مصرفی روزانه‌ی ما را از او می‌خرید.
طبقه‌ی دوم بنا دفتر ثبت اسنادی بود بگمانم.
مالک ساختمان، حاجی‌ی ساده‌دلِ خوش‌قلبی بود از اهالی کبودراهنگ بنام عزت‌الله قزباش. او تاجر فرش بود در میانه‌ی بازار.
خانه‌ی آجری یک طبقه‌ی بغلی، متعلق به حاج اسماعیل زریونی، دوست پدر بود با حیاطی وسیع و پر از گل و درخت.
آن در کوچک درب‌وداغان، دکان پینه‌دوز فقیری بود، گیرکرده در میانه‌ی خانه‌ی حاجی اسماعیل و محمدخان زمانی که خانه‌ای بس وسیع و مدرن بود.
بیاد دارم که هیچ‌یکشان از همسایگی با پینه‌دوز خشنود نبودند. جواد پسر محمدخان زمانی هم‌بازی ما بود.
اکنون نه از آن سه خانه اثری بجاست و نه از صاحبان آن. آنچه باقی است خاطرات کودکی من است و نوستالژی بیست و نه سالی که در زادگاهم همدان گذرانده‌ام.


ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۹, چهارشنبه

حسین

باقر فاتحی سبب آشنائی من و حسین شد. هر سه آموزگار بودیم. حسین ده پانزده سالی از من بزرگتر ‌بود. همیشه ته ریشی داشت. پیراهنش سفید بود و بدون یقه. ولی مدرن‌تر از پیراهن پدر که یقه‌اش از چپ باز می‌شد. من بیست سالم بود اما او زن و بچه داشت. آموزگار روستایی بود از روستاهای بخش‌های کبوترآهنگ یا رزن همدان، یادم نیست  کدام بخش.  
هر از گاهی که به شهر می‌آمد، سری به قهوه‌خانه‌ی محمد افتخاری «یکی از مراکز تجمع معلمان» توی میدان پهلوی، ضلع میانه‌ی خیابان‌های بوعلی و سنگ شیر، می‌زد.
حسین اهل قهوه‌خانه نبود. دلیلش شاید پرهیز از نوشیدن یا خوردن چیزهای بقول خودش "نجس"بود. جلوی قهوه‌خانه مدتی با باقر به گپ‌وگفت می‌‌ایستاد و بعد می‌رفت دنبال کارش.
حسین دو پسر داشت که بیشتر همراهش بودند.
او مشتری دائم مسجد میرزاتقی بود. یک روز گفت:

ممد جان! منه متولی مسجد میرزاتقی کردن.‌ .بِچّا را وا خودُم می‌ِورَم «می‌برم» اُنجا. هم سِرِشان گرم میشه و هم خیال مَ راحته. مسجد جای مطمئنیه. دوست ندارم بچّام مثل خودُم آلوده‌ی کثافت‌کاریای زمانه بشن.
سال‌ها گذشت. بزرگ و بزرگتر شدیم، بچه‌دار شدیم و پا به سن گذاشتیم.
من بدنبال روزی، هر روز در گوشه‌ای از ایران مشغول خدمت بودم. تابستان‌ها سری به همدان می‌زدم. گاهی هم حسین را ‌می‌دیدم. او طبق معمول در گوشه‌ای از میدان پهلوی ایستاده بود و یواش‌یواش برای دور و بری‌هایش تعریفی می‌کرد.
تا چشمش بمن می‌افتاد جلو می‌آمد و دیده بوسی و قسم و آیه که هروقت گذرم به مغازه‌ی حاجی افتاده است  احوالت را پرسیده‌ام. راست می‌گفت که مرد بسیار مهربانی بود.
روزها گذشت. انقلاب شد. پسرانش، امام مسجد را به درون راه ندادند. شعل متولی‌گری مسجد را به اتهام «کج-مسلمانی» از پدر گرفتند و خود جانشین او شدند. پیروان امام جماعت معزول را هم دیگر بدرون مسجد راه ندادند.

اولین تابستان پس از انقلاب بود. رفته بودم همدان بدیدار مادر. پدر دو ماهی پیش از پیر
روزی انقلاب درگذشته بود. حسین، کناره‌ی همان میدان که دیگر امام خمینی نامیده می‌شد در میانه‌ی جعمی از معلمان ایستاده بود. جلو رفتم. او با حرارت از رفتار حزب‌الاهی‌ها انتقاد می‌کرد و از رفتار نابهنجار آنان شکایت داشت. سلامش کردم و گفتم:
حسین جان مبارک است! از خودمان شده‌ای؟ شنیده‌ام پسرانت از مسجدی که آن همه برایش کار کرده بودی، اخراجت کرده‌اند.
گفت:

ممد جان! بهمه گفتم و یه تونم «بتو هم» می‌گم. مَ اُنا ره «آنها را» اَ فرزندی خودوم خلع کردم. و  بدنبال آن حدیثی نبوی خواند که یادم نیست کدام بود.
گفتم:
حسین جان! واقعیت اینه که اُنا اَ تو خلع ید کردن، مسجدته تصاحب نمودن درست مانند دکتر مصدق که انگلیسیا ره خلع ید کرد.
باز صد رحمت به منِ نامسلمان که حرمت پدرمه نگر «نگه»‌داشتم.
دیگر حسین را ندیدم. روزی دختر باقر خبر مرگ او را در سوئد بمن داد و سخت غمگین‌ام کرد.
سالیانی بعد رفتم همدان. با یرادرزاده‌اش در خیابان شریعتی قدم می‌زدم. جوانی سی و چند ساله از کنار ما گذشت. به دوستم سلامی کرد و گفت:
آقای دکتر عرضی داشتم. سلام کم رنگی هم بمن کرد.

دوستم مدتی گرفتار گفت‌و‌گو با او بود. رفتار جوان خیلی رئیس‌مآبانه بود. جلوتر از مصاحبش که دو برابر او سن داشت، می‌رفت و حرف می‌زد. احترامی برای مصاحبش قائل نبود. انگار نه انگار که مرا هم در آن‌جا کاشته بود!
تصمیم گرفتم که راه خود بگیرم و بروم که دوستم برگشت و پرسید:

طرف را شناختی؟
گفتم‌:

نه! از کجا بشناسم. می‌دانی که من سال‌هاست از همدان رفته‌ام .
گفت:
پسر دوستت بود، پسر حسین. و اضافه کرد:
مدت‌ها همه‌کاره‌ی زندان همدان بود. شرح رفتارش با زندانیان از بیشتر رادیوهای خارجی پخش شده است.
گفتم:
مشکل من این است که نه به رادیوهای وطنی گوش می‌کنم و نه به رادیوهای خارجی.

همدان- بهار ۱۳۷۳

 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۸, یکشنبه

درس انشاء

برغم خوبی نمره‌هایم در ادبیات فارسی،انشاء‌نویسی برایم مشکل بود و از زنگ انشاء بدم می‌آمد. زنده‌یاد حسین شیخ، دبیرمان، از شیوه‌ی نوشتنم دل‌خور بود بی آنکه چاره‌ای جلوی پایم گزارد. شاید هم چاره‌اش نمی‌دانست. پاداش انشای من و بسیاری دیگر:
مختصر و نا مفید! به تمرگ! بود.
اما کسی گفته‌های آقای شیخ را به دل نمی‌گرفت چرا که پشت آن قیافه‌ی خشن، قلبی مهربان جا داشت. شیخ سخت‌گیر بود ولی مردود نمی‌کرد.
میانه‌اش با من خوب بود بخصوص که در عربی رقیبی نداشتم. اما در انشاء به ده یا دوازده‌ای قانع بودم.

سه نفری بودند که نوشته‌هایشان شنیدنی بود. اردشیر مُبین، فریدون اسماعیل‌زاده و محمد حسین قدیری نراقی.
قدیری بچه‌محل بود و از هم‌کلاسی‌های اول دبستان. اسماعیل‌زاده و مبین، برغم هم‌محله‌ای  تازه همکلاس شده بودیم.
نوشته‌های قدیری جنس دیگری داشت. هم مورد تایید دبیرمان بود و هم همکلاسی‌ها.
روزی که متن بد انشایم، دبیرمان را کفری کرد و سخت بمن تازید از حسین پرسیدم
انشاء نوشتن‌ را کی بتو یاد داده؟
او گفت:

من زیاد کتاب می‌خوانم . تا کتاب نخوانی، نوشتن یاد نمی‌گیری.
اما در خانه‌ی ما نه کتابی بود و نه کتاب‌خواندن مجاز.
پدر معدود کتاب‌هائی داشت، سه چهار جلدی قرآن، زادالمعاد، مفاتیح‌الجنان، رساله‌ی آقای بروجرودی و چند رساله‌ی قدیمی دیگر و کتاب ذکر مصیبتی که "پروین" نامی سراینده‌ی آن بود.
هنوز شبی که پدر آن کتاب را با خود به خانه آورد، زیر پایه بالائی کرسی نشست و مصیبتی از آن خواند و اشک همه را بدرآورد، یادم هست.
 
کتابچه‌ی «آق والدین»ی هم بود که مادر هر از گاهی از توی مِجری‌اش بیرونش می‌کشید، نگاهی به عکس‌های ترس‌آور آن می‌کرد، آهی از ترس برمی‌آورد و جَدّه‌اش فاطمه‌ی زهرا را واسطه قرار می‌داد تا خدا از سر تقصیراتش بگذرد.
مادر سواد نداشت. شنیدن داستان بلائی که بسر آن پسرِ نافرمانِ آقِ مادر شده، آمده بود و دیدن شعله‌ها‌یِ آتشِ برخاسته از قبر آن بی‌نوا، مرا دچار وحشت می‌کرد.
 کتاب دیگری هم بود که خواندن مطالبش لذت‌بخش بود، شعری داشت زیر عنوان «می‌بود خری که دم نبودش».
نقاشی هم داشت.
خری بی‌دم،در پیِ دمِ گم‌شده‌اش، سر از کشت‌زاری در ‌آورده بود. کشاورز بی‌رحم،گوش‌های آنرا هم بریده بود.
گرچه از کشاورز بی‌انصاف عصبانی بودم ولی خواندن داستان دچار ترسم نمی‌کرد بل دلم برای خر می‌سوخت و از قضاوت ظالمانه‌ی‌ کشاورز دلگیر می‌شدم.
اما حسین از کتاب‌های دیگری سخن می‌گفت. رُمّان اجتماعی! کتابی که از سرنوشت مردم و زنده‌گی آن‌ها حرف می‌زند یا رمان پلیسی که خواننده را دچار هیجان می‌کند.
قرار شد خودش پاورقی مجله‌ای را برایم بیاورد که هر هفته داستانی را بطور سریال منتشر می‌کرد. البته من نه معنای سریال را می‌دانستم و نه پاورقی را.
فردای‌ش مجله‌ی سپیدوسیاه را برایم آورد.
اما من آن مجله را دوست نداشتم چرا که فردای کودتای ۲۸ مرداد، آن مجله، صورت مصدق محبوب مرا سیاه‌وسپید چاپ کرده بود و این شعر را زیر آن نوشته بود:
فواره چون بلند شود، سرنگون شود.
و من از مجله‌ی سپیدوسیاه متنفر شده بودم.
اما حسین گفت:
با بخش‌های دیگر مجله کارت نباشه. گنج‌های کنت مونت کریستو را که خواندی مجله را پس بده تا شماره‌ی بعدی را برایت بیاورم. مواظب مجله هم باش که خراب نشه!

خواندن پاورقی مجله را بدور از چشم پدر و دیگران آغاز کردم.
مجله‌های کهنه یکی پس از دیگری خوانده شد. نوبت به مجله‌های تازه رسید. حالا باید منتظر می‌ماندم تا علی و حسین خودشان اول مجله را بخوانند تا نوبت بمن برسد.
گنج‌های کنت مونت کریستو که تمام شد پاورقی بعدی «مردی که همیشه می‌خندید» بود. نوشته‌ای از روسو که از آن خوشم نیامد.
هر از گاهی برای خواندن روزنامه به کتابخانه‌ی شهرداری می‌رفتم. اداره‌ی کتابخانه با پدر فریدون بود. شنیده بودم می‌شود کتاب هم از آنجا قرض کر‌د. فکر کردم کتاب اصلی کنت مونت کرستو را از نو بخوانم. آن روز نوبت پرویز، برادر بزرگتر فریدون بود که کمک پدر باشد. او کتاب را از توی قفسه بمن داد. قطر کتاب،کهنگی و چاب بد آن، از دوباره‌خوانی‌ منصرفم کرد. دنبال کتاب مناسبی بودیم که آقای اسماعیل‌زاده پرسید:
پرویز دنبال چه کتابی می‌گردی؟
پرویز گفت:
افراسیابی یه رمان خوب ماخا.
پدرش پرسید:
محمد، دوستت؟ و سپس گفت:
کتاب تاریخ مشروطه‌ی کسروی را بهش بده تا یه چیزی‌ام یاد بی‌گیره!
کتاب تاریخ مشروطه با ذوق و شوق خواندم. اما تاریخ هیجده ساله‌ی آذربایجان را که آغاز کردم، جنایات روس‌ها آن‌چنان منقلبم کرد که کتاب را نخوانده پس دادم.
و این‌چنین بود که من با دنیای کتاب آشنا شدم.
پی‌نوشت
و من با دنیای کتاب آشنا شدم.در میان لحظات دزدکی کتابخواندن، یکی دوباری پدر مچم را گرفت، سوالی کرد و تدکری دائ مبنی براینکه «بنظر مَ به درسات برسی بهتره تا ازی چیزا باخوانی! اما نه تهدیدی کرد و نه تکفیری.


ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۹, چهارشنبه

حیدر باغ‌بان بخشداری خورموج


میان خواب و بیداری به دوران كودكی‌ام برگشته‌بودم. دورانی که چندان هم خوش نبود.
راه دور مدرسه، سرما و برف و بوران و تن‌پوشی ناجور با آب‌وهوای همدان، زادگاهم.
هر ازگاهی دیر به مدرسه می‌رسیدم چون تنها ساعت خانه، ساعت بغلی پدر بود و آنهم غروب‌كوك و ناهم‌خوان با ساعت رسمی کشور.
12 اش بحای ظهر، زمان غروب آفتاب رانشان می‌داد. آفتاب هم که هر روز در دیار ما در ساعتی ثابت غروب نمی‌کند بدلیل گردش آن بدور خورشید در مداری بیضی شکل.
به هنگام‌کردن ساعت پدر با زنگ مدرسه چرتكه نیاز داشت.
بهره‌ی این ناهم‌خوانی‌ها محرومیت من بود از ورود به كلاس و توی سرما ایستادن، لرزیدن و سپس چشیدن درد وحشتنناك ضربات چوب آلبالو دركف دست‌های یخ‌زده و ترك‌خورده‌ام.

بخود آمدم.
نگاهم روی صفحه‌ی كتابی که می‌خواندم، یخ بسته بود بسان آب‌های دریاهای دور و برم. هوای بیرون سرد بود و تاریک.
هوس بهار کردم.
آیا دوباره بهار خواهد آمد؟
چلچله‌های مهاجر چطور؟
آیا می‌شود دوباره خبر بازگشت چلچله‌ها را از زبان حیدر بشنوم؟
آیا دو باره چشمانم بخاك میهن روشن خواهد شد؟
بیاد حیدر ‌افتادم. او رفتگر شهرداری خورموج بود و باغبان بخشداری.
هم از یك چشم محروم بود و هم چند دندانی بیش در دهانش نمانده بود برغم سن و سال نچندان زیادش.
از مال دنیا آن‌چه داشت، تنی نحیف بود و خانه‌ئی محقر، ساخته شده از سنگ و گچ. و چند دختر و یك پسر. ولی در عوض، قلبی داشت به مهربانی آب. در قلب او برای انباشتن مهر همه‌ی مردم دنیا جا بود.
آمدن چلچله‌ها برای او معنای رفتن گرما بود. او در دو بهار، نه ببخشید! در دو پائیز، مژده‌ی برگشت چلچله‌ها را بمن داد.
سال
۱۳۶۴ خورشیدی پس از ۱۴

سال دوری، رفته بودیم خورموج. هشت سالی از انقلاب می‌گذشت. بخش شده بود شهرستان و فرمانداری جانشین بخشدار شده بود.
با ورود به بخشداری هم‌كاران آنرزوی‌ام دوره‌ام كردند. آقای رفیعی‌نژاد اصرار داشت به دیدن فرماندار روم. زارحسن صابری گفته‌اش را تایید کرد.
‌گفتم‌:
ولش! كه ما از طاغوتیانیم. من آمده‌ام شما را به بینم .
آقای رفیعی‌نژاد با همان گویش شیرین دشتی‌اش در پاسخم گفت:
عامو! چنین گپائی مزن! که گفته تو طاغوتی؟
سر و كله‌ی حیدر پیدا ‌شد.
سلامش ‌كردم.
گفت:
سلام از موئه و خجولانه دستش را بالا ‌برد و حائل تنها چشم سالمش ‌كرد، برای باز شناسی من.
آقا علی بهرسی پرسید:
حیدر آقا را می شناسی؟
او در ذهن‌اش دنبال اسمم گشت و گشت و ناگهان برق شادی در چشم‌اش ‌درخشید با شوقی وصف‌ناپذیر ‌پرسید:
زیبا خَشَه‌ن؟ براری گیرش إندِه؟ و به رسم مردم جنوب برای بوسیدن دستم خم شد.
روی‌اش را ‌بوسیدم. و هم‌دیگر را در آغوش ‌گرفتیم.
نفهمیدم نامم بیادش آمد یا نه. اسم و رسم چه اهمیتی دارد.
او مرا شناخته بود. سراغ همسرم را گرفت.
همسرم سلام‌اش کرد و بچه‌ها دوره اش.
فرماندار از دفتر كارش بیرون ‌آمد. همان اتاقی كه زمانی دفتر كار من بود. قدمی جلو گذاشتم. فرماندار سلامم کرد. بهم معرفی شدیم و دست یكدیگر را فشردیم.
فرماندار گفت:
تا اسم و صدایتان را شنیدم بیرون آمدم تا سلامی كنم و افزود:
در دوره‌ی آن رژیم هم بودند مامورانی كه هدفشان خدمت به مردم بود. ما هر وقت بیرون زیر سایه‌ی درختانی كه شما كاشته‌اید، می‌نشینیم، یادی از شما ‌كرده و فاتحه‌ای برای رفته‌گانتان می‌خوانیم.
گفتم:
بله درست است. تمامی کارکنان دولت حاکم، فاسد نیستند. درست مانند حالا.
و اضافه كردم که البته حیدر و من زمین را با هم آماده‌ی کاشتن درختان کردیم.
او ادامه داد:
مردم اینجا از شما همیشه به خوبی یاد می‌كنند.
‌گفتم:
جنوبی‌ها انسان‌هایی بی‌غل‌وغش هستند. اما شوربختانه هم طبیعت با آنان نامهربان بوده و هم حکام. ازین‌روست که آنها قدر مهربانی را می‌فهمند.
از حیدر سراغ پرستوها را گرفتم. لانه‌ی آن‌ها را نشان داد و ‌گفت:
بازگشته‌‌اند.

زمستان ۱۳۸۶ خورشیدی

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱۶, پنجشنبه

مم‌حسن. زنده‌یاد محمدحسن امیری کارمند سابق شهرداری خورموج


آخرین دیدار ما کی بود؟ یادم نیست. اما مم‌حسن تا مرا دید با همان گویش دشتی‌اش گفت:
آقای بخشدار تهران شما را هم دیدم و خنده‌ای سر داد. همکارانش نیز زدند زیر خنده. پرسیدم:
مم‌حسن چی شد؟
گفت هیچی آقا. تو اتاق نشسته بودم که سرهنگ سلحشور در سرا را وا کرد و داد زد:
 مم‌حسن لباسات بُپوش بریم تهران! منم زود لباسامُ بَرُم کِردم و زدم بیرون. سرهنگ تو ماشین منتظرُم بید.
یه راست رفتیم خونه‌شون تو پایگاه هوائی بوشهر. وارد اتاق که شدیم خانم‌بچاش همه تو اتاق جم بودن. مُ که روم نمی‌شد وا اونا هم کلام شم موندم چکار کنم. گوشه‌ی اتاق یه جای گیر آوردم و نشستم. خانه‌ی خُمُن ماخواستم برم توالت. سرهنگ که داد زد بیو! دس پاچه شدم و گقتم بوشهر که رسیدیم میرم توالت.
تو ای جمع زنانه روم نشد بپرسم توالت کجاس. توی هال یک دری بود که همه میرفتن تو در می‌آمدن. هرچی نگاه کردم نشانی از توالت نبود. اصلن حیاط نداشتن.
ناهار آماده شد و دختر سرهنگ به سر میز غذا دعوتمان کرد. ناهار را نخورده سرهنگ گفت بجنب که هواپیما آماده‌ی پروازه. رفتیم و سوار هواپیما شدیم. هواپیمای جنگی بود از اون ملخ‌دارا.  دو تا تانکَ‌م توش بود. سرهنگ گفت:
تانکها را می‌برن اصفهان واسه‌ی تعمیر.
سرهنگ مرتب حرف می‌زد و توضیح می‌داد اما من چیزی متوجه نمی‌شدم. هواپیما بلند شد. اولین بارم بود که هواپیما سوار می‌شدم. توی شیراز نشستیم. مدتی طول کشید تا هواپیما بپرواز درآمد. اصفهان نشستیم. نهایت پس از چند ساعت رسیدیم تهران. با تاکسی رفتیم خانه. اینجا بود که دیگه از درد بخودم می‌پیچیدم.
سرهنگ پرسید چته؟
داستانه که گفتم بهم گفت ای خانه‌ت خراب نشه مرد! چرا خانه‌ی ما نرفتی توالت؟
گفتم پیش خانما روم نشد.
سرهنگ زد زیر خنده. گفت خب هواپیما توالت داره. اونجا می‌رفتی.
پرسیدم تو هواپیما؟
خلاصه رفتم توالت. اما مجرای ادار بسته شده بود. کلی طول کشید تا ادرار دفع شد.
زمستان ۱۳۸۶ خورشیدی